هیئت

خرید بک لینک
یا رب نظر تو برنگردد...امروز به دلیل مشکلات فنی خانمانه رفتم سراغ گوگول تا بفهمم خوراکی های خون ساز کدامند.لیست خوردنی ها را با موجودی خوابگاه چک می کردم(انتخاب ها در خوابگاه به شدت محدودند) که چند جا دیدم از انار تعریف کرده اند. از آنجا که در یخچال چند تایی انار دلبر داشتیم؛ رفتم سراغشان.یکی از تپلی های قرمز را انتخاب کردم و نشستم وسط اتاق که برگشتم چند ترم قبل. با نسترن بانویم دوتایی چهارزانو می نشستیم وسط اتاق و هر کدام یک انار دست می گرفتیم. انار در مشت هایمان جمع می کردیم به هم نگاه می کردیم می خندیدیم و می خوردیم. گاه گاهی که دانه انار خرابی می دیدیم از هم می پرسیدیم که به نظرت قابل خوردن هست؟ منتظر بودیم دیگری بگوید خیلی خراب نشده! هر دو به این فکر می کردیم که شاید همین دانه ی بهشتی باشد. حیفمان می آمد دانه بهشتی از دست برود.دانه های له شده، نرسیده و نیمه خراب را به عشق همان دردانه ی بهشتی می خوردیم.رفیق بهشتی ام که پایه ی انار خوردن بود الان دورترها سرش گرم است و ان شاءالله دلش خوش و لبش خندان. وقتی که دلتنگ کسی باشی دانه های یاقوتی هم بهانه ی یاد کردنِ او می شود.ان شاءال هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 18:31

یا رب نظر تو برنگردد...روزهایی که بین یارانی ها هوس کربلا رفتن افتاده بود را خوب خاطرم هست. جمله ها این سبکی بود: "ای کاش قسمتمون بشه." "یعنی میشه؟" "منم میخوام بیام ولی فکر نکنم مامان بابام اجازه بدن" "و..."رفته و نرفته چشمشان دنبال آن اتوبوسِ راهیِ دیارِ مولا بود. و من درک زیادی از آن اوضاع نداشتم. فقط می دانستم می خواهند بروند کربلا. و هر بار به آن فکر می کردم اول از خودم می پرسیدم چرا فقط می گویند کربلا؟ نجف و کاظمین و سامرا چه می شوند؟بعد ذهنم می رفت به روضه ها. بعدتر هم نگاهم می افتاد به ته دلم که این اسم چقدر برایم دوست داشتنی و بزرگ است. و بعد هم از این حجم خواستن های دور و برم به این می رسیدم که من هم می خواهم خوب!زیاد معرفتی نبود و نیست. در سیکل مثبتی افتاده بودم که هر چه جلوتر می رفت این خواستن را عمیق تر می کرد.بالاخره انقدر عمیق شد که یک روز دوزانو جلوی مامان نشستم و گفتم:"مامانی یاران می بره کربلا"فقط همین!از نگاه مادر اجازه می خواستم برای گفتن بقیه ی کلام. من که همیشه راحت و بی پروا جمله هایم برای مشهد رفتن را خبری می گفتم (داریم میریم مشهد!) این بار لحنم سوالی و هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: مامانم اجازه نمیده, نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 18:31

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 18:31

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 18:30

یا رب نظر تو برنگردد...(این نوشته را قبلا در وبلاگ نشریه منتشر کرده ام)تابستان 89 بود؛ اوایل مرداد ماه که عازم کربلا شدیم. از اوایل سفر مدیر کاروانمان مدام تذکر میدادند که "دخترا وقتی رسیدیم پشت مرز فس فس نکنیدا! زود بجنبیدکه به ناهار عراقیا نخوریم و گرنه تا عصر باید بمونیم ایران!" آن موقع درک واضحی از حرف های ایشان نداشتم که "یعنی چی؟ مگه آدم هشتاد ساعت ناهار میخوره!؟ بییییییییخیال!"این قضیه گذشت تا حدود سپیده صبح رسیدیم به مرز شلمچه.از آنجا که دستشویی ها خیلی شلوغ بود همگی با یک بطری آب وضو گرفتیم نماز خواندیم و خوابیدیم تاااااا حدود 10 صبح.در همین حی هیئت...

ما را در سایت هیئت دنبال می‌کنید

برچسب: خدا زیارت اهل دلی نصیب کند,چه کربلاست عزیزان خدا نصیب کند, نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 0:28

صفحه بندی